تبليغاتX
عاشقانه زيستن

دوستان سلامي دوباره پس از مطالعه مطلب زير براي من بنويسيد شما چه را دوست داريد

و من تنها خدا را دوست دارم...

از وقتي سقف خانه مان چکه مي کند از باران بدم مي آيد.. از وقتي مادرم پاي دار قالي مرد از قالي بدم مي آيد از وقتي برادرم به شهر رفت و ديگر نيامد از شهر بدم مي آيد از وقتي پدرم شبها گريه مي کند از شب بدم مي آيد از وقتي دستان آن مرد سرم را نوازش کرد و بعد به پدرم سيلي زد از دستهاي مهربان بدم مي آيد.. از وقتي خواهرم پاهايش زير گرماي آفتاب تاول مي زند از آفتاب بدم مي آيد از وقتي سيل آمدو مزرعه را ويران کرد از آب بدم مي آيد و تنها خدا را دوست دارم!!! چون او باران را فرستاد تا مزرعه مان خشک نشود!!! چون او شب را مي آورد که اشک هاي پدرم را هيچ کس نبيند!!! چون او مادرم را برد پيش خودش که او هم گريه نکند!!! چون او به برادرم کمک کرد که برود تا آنجا خوشبخت تر زندگي کند!!! چون من دعا کردم و مي دانم دستهاي آن مرد را که به پدرم سيلي زد فلج خواهد کرد!!! چون او آفتاب را فرستاد تا مزرعه جوانه بزند!!! چون او سيل را جاري کرد تا گناه انسان را از زمين بشويد

 

+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در سه شنبه نهم تیر 1388 و ساعت 23:58 |

خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم.اين يعني من خانه اي دارم.  

I am thankful for a floor that needs mopping and windows that need cleaning, because it means I have a home

خدا را شكر كه در جائي دور جاي پارك پيدا كردم.اين يعني هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلي براي سوار شدن.  

I am thankful for the parking spot I find at the far end of the parking lot, because it means I am capable of walking and that I have been blessed with transportation
 

خدا را شكر كه سرو صداي همسايه ها را مي شنوم. اين يعني من توانائي شنيدن دارم.
I am thankful for the noise I have to bear from neighbors, because it means that I can hear
 

خدا را شكر كه اين همه شستني و اتو كردني دارم. اين يعني من لباس براي پوشيدن دارم.
I am thankful for the pile of laundry and ironing, because it means I have clothes to wear

خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم. اين يعني من هنوز زنده ام.
I am thankful for the alarm that goes off in the early morning house, because it means that I am alive
 

خدا را شكر كه گاهي اوقات بيمار مي شوم. اين يعني بياد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم.
I am thankful for being sick once in a while, because it reminds me that I am healthy most of the time
 

خدا را شكر كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي مي كند. اين يعني عزيزاني دارم كه مي توانم برايشان هديه بخرم.
I am thankful for the becoming broke on shopping for new year , because it means I have beloved ones to buy gifts for them
 

خداراشكر...خدارا شكر...خدارا شكر
Thanks God Thanks God Thanks God

 

+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 و ساعت 18:13 |

صدق وراستي اساس جميع فضائل انساني است .’’

 

آياوقتي به هم دروغ مي گوئيم هرگز فكر كرده ايم كه با دروغ گفتن ازفضائل انساني دورمي شويم؟

 

براي گره گشائي مشكل خود به دروغ متمسك مي شويم ولي چرا غافليم كه مشكل گشاي حقيقي يعني آن خالق هستي  ما را از دروغ گوئي منع فرموده اگر دروغ نگوئيم آيااو قادر نيست مشكل ما را حل كند ؟ آيادروغ گفتن ما به اين معني نيست كه به قدرت او شك داريم ؟وآيا صداقت وراستگوئي به معني توكل واعتماد ما  نيست ؟

 

نظر خودتان  را راجع به داستان زير نيز بفر مائيد

 

 چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند يک هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاريخ امتحان اشتباه کرده‌اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضيح دهند . بنابر اين آنها براي توجيه غيبت در امتحانشان فكري كردند !
آنها به استاد گفتند : ما به شهر ديگری رفته بوديم که در راه برگشت لاستيک خودرومان پنچر شد و از آنجايی که زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولانی نتوانستيم کسی را گير بياوريم و از او کمک بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم. استاد فکری کرد و پذيرفت که آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند.
چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند. آنها به اولين مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سؤال خيلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند. سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سؤال اين بود :
کدام لاستيک پنچر شده بود...؟!!

+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در جمعه پانزدهم خرداد 1388 و ساعت 11:23 |

در بيمارستانی  دو مردبیمار در يک اتاق بستری بودند.

يکی از بيماران اجازه داشت که  هر روز بعد از ظهر يک ساعت روی تختش بنشيند. تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود .

اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تکانی نخورد و پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعتها با يکديگر صحبت می کردند. از همسر. خانواده . خانه . سربازی يا

تعطيلاتشان با هم حرف می زدند.

هر روز بعد از ظهر بيماری که تختش در کنار پنجره بود می نشست و تمام چيزهايی که بيرون از پنجره می ديد برای هم اتاقيش توصيف می کرد.

بيمارديگردرمدت اين يک ساعت.باشنيدن حال وهوای دنيای بيرون.روحی تازه

می گرفت.مرد کنار پنجره از پارکی که پنجره رو به آن باز می شد می گفت.

اين پارک درياچه زيبايی داشت. مرغابيها و قوها در درياچه شنا می کردند و کودکان

با قايقهای تفريحيشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن منظره ی زيبايی به آنجا

بخشيده بودند و تصويری زيبا از شهر در افق دور دست ديده می شد.

مرد ديگر نمی توانست آنها را ببيند. چشمانش را می بست و اين مناظر را در ذهن

خود مجسم می کرد و احساس زندگی می کرد.

روزها و هفته ها سپری شد.

يک روز صبح پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود. جسم بی جان مرد کنار

پنجره را ديد که در خواب و در کمال آرامش از دنيا رفته بود. پرستار بسيار ناراحت شد

و از مستخدمان بيمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند.

مرد ديگر تقاضا کرد که او را به تخت کنار پنجره منتقل کنند. پرستار اين کار را برايش

انجام داد و پس از اطمينان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد.

آن مرد به آرامی و با درد بسيار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولين نگاهش را به

دنيای بيرون از پنجره بياندازد. حالا او ميتوانست زيباييهای بيرون پنجره را با چشمان

خودش ببيند. هنگامی که از پنجره به بيرون نگاه کرد .

با کمال تعجب با يک ديوار بلند آجری مواجه شد .

مرد پرستار را صدا زد و از او پرسيد : چه چيزی هم اتاقيش را وادار می کرده تا

 چنين مناظر دل انگيزی را برای او توصيف کند ؟

پرستار پاسخ داد : شايد او می خواسته به تو قوت قلب بدهد.

چون آن مرد اصلا نابينا بود و حتی نمی توانست آن ديوار را ببيند

 

+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 و ساعت 16:57 |

 

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد. روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. به طور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و به جاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.

 دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد. پسر با طمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي. مادر به ما آموخته كه نيكي،  ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگزاري مي كنم»    

 سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند. 

 دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامي كه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت به طرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت. 

 سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد. 

آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.

 زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده 

بود...آهسته آنرا خواند:                                                            

      «بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در شنبه نهم خرداد 1388 و ساعت 15:57 |


هنگامی که دوست وعزیز ی فوت میکند یاد صحبت دوستی می افتم که میگفت:



استادی داشتم که در چنین مواقعی بجای ناراحت شدن میخندید و به آسمان نگاه می انداخت با ظرافتی خاص میگفت:  " آسمان برای رفتن یک روح نزد خدا شکاف برداشته است. راه برای دیدن خدا باز است. دعاها و مناجاتها راحتتر به آسمان می روند..."
روزی که خود استادم به رحمت خدا رفت من بلندبلند میخندیدم و میگفتم که آسمان یک شکاف بزرگ برداشته ...

+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در چهارشنبه ششم خرداد 1388 و ساعت 20:41 |

 

دوستان شما کدام یک از این بعضی ها هستید ؟؟؟

 

بعضی‌ها شعرشان سپید است، دلشان سیاه

بعضی‌ها شعرشان کهنه است، فکرشان نو

بعضی‌ها شعرشان نو است، فکرشان کهنه

بعضی‌ها یک عمر زندگی می‌کنند برای رسیدن به زندگی

بعضی‌ها زمین‌ها را از خدا مجانی می‌گیرند و به بندگان خدا گران می‌فروشند

بعضی‌ها حمال کتابند

بعضی‌ها بقال کتابند

بعضی‌ها انبار‌دار کتابند

بعضی‌ها کلکسیونر کتابند

بعضی‌ها قیمتشان به لباسشان است، بعضی به کیفشان و بعضی به کارشان

بعضی‌ها اصلاً قیمتی ندارند

بعضی‌ها به درد آلبوم می‌خورند

بعضی‌ها را باید قاب گرفت

بعضی‌ها را باید بایگانی کرد

بعضی‌ها را باید به آب انداخت

بعضی‌ها هزار لایه دارند

بعضی‌ها ارزششان به حساب بانکی‌شان است

بعضی‌ها همرنگ جماعت می‌شوند ولی همفکر جماعت نه

بعضی‌ها در حسرت پول همیشه مریضند

بعضی‌ها برای حفظ پول همیشه بی‌خوابند

بعضی‌ها برای دیدن پول همیشه می‌خوابند

بعضی‌ها برای پول همه کاره می‌شوند

بعضی‌ها نان نامشان را می‌خورند

بعضی‌ها نان جوانیشان را میخورند

بعضی‌ها نان موی سفیدشان را میخورند

بعضی‌ها نان پدرانشان را میخورند

بعضی‌ها نان خشک و خالی میخورند

بعضی‌ها اصلا نان نمی‌خورند

بعضی‌ها با گلها صحبت می‌کنند

بعضی‌ها با ستاره‌ها رابطه دارند

بعضی‌ها صدای آب را ترجمه می‌کنند

بعضی‌ها صدای ملائک را می‌شنوند

بعضی‌ها صدای دل خود را هم نمی‌شنوند

بعضی‌ها حتی زحمت فکرکردن را به خود نمی‌دهند

بعضی‌ها در تلاشند که بی‌تفاوت باشند

بعضی‌ها فکر می‌کنند چون صدایشان از بقیه بلندتر است، حق با آنهاست

بعضی‌ها فکر میکنند وقتی بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست

بعضی‌ها برای سیگار کشیدنشان همه جا را ملک خصوصی خود می‌دانند

بعضی‌ها فکر میکنند پول مغز می‌آورد و بی پولی بی مغزی

بعضی‌ها برای رسیدن به زندگی راحت، عمری زجر می‌کشند

بعضی‌ها ابتذال را با روشنفکری اشتباه می‌گیرند

 

+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در شنبه دوم خرداد 1388 و ساعت 18:12 |

از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟

خدا جواب داد :گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،

با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو.

ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .

شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.

زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کنيد

مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر

مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی

كوچك باش و عاشق.. كه عشق می داند آئین بزرگ كردنت را

بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی

موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن

فرقى نمي كند گودال آب كوچكى باشى يا درياى بيكران... زلال كه باشى، آسمان درتوست

 

نلسون ماندلا

+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در یکشنبه نهم فروردین 1388 و ساعت 20:3 |

دوستان سلام و اغاز سال جديد مبارك

 اميدوارم سال جديد را با بهترين خاطرات آغاز كنيدو اما دوستان مثل هميشه يك سوال دارم بهترين وبزرگترين آرزوي شما براي سال جديد چيست ؟خوشحال مي شوم بزرگترين آرزوي شما دوستان قديمي وجديدم را بدانم  البته بزرگترين آرزوي من براي سال جديد رفع سوتفاهمات ونزديكي و وحدت قلوب انسانهاست والبته ملاقات دوستان در اين فضاي مجازي اينترنت منتظر پاسخ شما مي مانم

+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در دوشنبه سوم فروردین 1388 و ساعت 10:20 |
ح
+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 و ساعت 17:41 |

دوستان باز هم سلام براستي تا چه حد عملكرد مان براي ما مهم بوده است ؟وتا چه حد سعي كرده ايم اين عملكرد خود را مورد پرسش قرار دهيم ؟وحتي چگونه سعي ميكنيم از خالق خود يعني خداي واحد نتيجه عملكرد خود را بپرسيم؟و اصلا چه روشي را شما براي اين پرسش پيشنهاد مي فر مائيد

 حال بهتر است براي روشن تر شدن مطلب داستان زير را مرور بفر مائيد ونظر خود را نيزدر پايان مطرح نمائيد

 

 پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی. مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد."

پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.

 پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".

پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"

پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه". 

 

+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 و ساعت 12:33 |
+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 و ساعت 22:10 |

به پسرم درس بدهيد
او بايد بداند كه همه مردم عادل و همه آن ها صادق نيستند ، اما به پسرم بياموزيد، كه به ازاي هر شياد، انسان صديقي هم وجوددارد . به او بگوييد ، به ازاي هر سياستمدار خودخواه ، رهبر جوانمردي هم يافت مي شود . به او بياموزيد ، كه در ازاي هردشمن،دوستي هم هست . مي دانم كه وقت مي گيرد ، اما به او بياموزيد،  اگر با كار و زحمت خويش ، يك دلار كاسبي كند بهتر ازآن است كه جايي روي زمين پنج دلار بيابد . به او بياموزيد، كه از باختن پند بگيرد . از پيروز شدن لذت ببرد . او را از غبطه خوردن بر حذر داريد . به او نقش و تاثير مهم خنديدن را يادآور شويد . اگر مي توانيد، به او نقش موثر كتاب در زندگي راآموزش دهيد . به او بگوييد،  تعمق كند ، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقيق شود . به گل هاي درون باغچه و زنبورها كه در هوا پرواز مي كنند ، دقيق شود .به پسرم بياموزيد كه در مدرسه بهتر اين است كه مردود شود اما با تقلب به قبولي نرسد. به پسرم ياد بدهيد،  با ملايم ها ، ملايم و با گردن كش ها ، گردن كش باشد . به او بگوييد، به عقايدش ايمان داشته باشد حتي اگر همه بر خلاف او حرف بزنند .به پسرم ياد بدهيد،  كه همه حرف ها را بشنود و سخني را كه به نظرش درست مي رسد انتخاب كند .
ارزش هاي زندگي را به پسرم آموزش دهيد . اگر مي توانيد به پسرم ياد بدهيد كه در اوج اندوه تبسم كند . به او بياموزيد كه از اشك ريختن خجالت نكشد .به او بياموزيد كه مي تواند براي فكر و شعورش مبلغي تعيين كند ، اما قيمت گذاري براي دل بي معناست .به او بگوييد،  كه تسليم هياهو نشود و اگر خود را بر حق مي داند پاي سخنش بايستد و با تمام قوا بجنگد .
در كار تدريس به پسرم ملايمت به خرج دهيد،  اما از او يك نازپرورده نسازيد . بگذاريد كه او شجاع باشد، به او بياموزيد كه به مردم اعتقاد داشته باشد توقع زيادي است اما ببينيد كه چه مي توانيد بكنيد ،

+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 و ساعت 16:24 |
.

 انتظارهای یک کودک استثنایی:

ازشما انتظار دارم مرا همین طور که هستم بپذیرید.

از شما انتظاردارم موانع را ازسرراه رشدوبالندگی من بردارید.

از شما انتظاردارم درست حرف زدن را به من یاد  بدهید.

از شما انتظار دارم به حرف های من با علاقه و فعالانه گوش دهید.

از شما انتظار دارم مرا مسخره وتحقیر نکنید.

از شما انتظار دارم به من اعتماد داشته باشید وبا من با صداقت رفتار کنید.

ازشما انتظار دارم رفتارهای درست و مطلوب مرا تشویق وتحسین کنید.

از شما انتظار دارم رفتارهای نادرست ونامطلوب مرا با جدیت به من تذکر دهید.

از شما انتظار دارم چگونه استفاده کردن از وسایل زندگی را به من یاد دهید.

از شما انتظار دارم اسم هر چیز را به من یاد دهید.

ازشما انتظار دارم با من با ملایمت و نرمی رفتار کنید.

از شما انتظار دارم به من فرصت دهید تا به تنهایی غذا بخورم.

ازشما انتظار دارم به من فرصت دهید تا به تنهایی لباسهایم را بپوشم.

ازشما انتظار دارم به من کمک کنید تا خود را اداره نمایم.

ازشما انتظاردارم به من کمک کنید تا شادابی وسلامت خود را حفظ کنم.

از شما انتظار دارم به من یاد دهید که به دیگران وابسته و متکی نباشم.

 

برگرفته از مجله پیوند

 

تقدیم به همه ی اولیاء ومعلمان کودکان استثنایی

+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 و ساعت 10:7 |

قفس بشكن وچون هماي عشق در هواي قدس پرواز كن وازنفس بگذر وبا نفس رحماني در فضاي قدس رباني بيارام .........

 

+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در یکشنبه بیستم بهمن 1387 و ساعت 9:11 |

آيا به نظر شما شخصيت انسانها مانند تصوير بالا كمي پيچيده نيست ؟پس به چه دليلي براحتي راجع به ديگران قضاوت كرده وغيبت  مي كنيم ؟

  ودر اين مقام حضرت بها الله  مي فرمايند :

غيبت سراج منيرقلب را خاموش نمايد وحيات دل را بميراند .

                                    ونيز مي فرمايد :

اي بسا عاصي كه در حين موت به جوهر ايمان موفق شود وخمر بقا چشد وبه ملاء اعلي شتابد وبسا مطيع ومومن كه در وقت ارتقاي روح تقليب شود وبه اسفل دركات مقريابد .

+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در شنبه دوازدهم بهمن 1387 و ساعت 0:28 |

عشق براي تمام عمر

پيرمردي صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد. عابراني که رد مي‌شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: بايد ازتو عکسبرداري شود تا جايي از بدنت آسيب نديده باشد. پيرمرد غمگين شد و گفت عجله دارد و نيازي به عکسبرداري نيست. پرستاران از او دليلش را پرسيدند.
پيرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا مي‌روم و صبحانه را با او مي‌خورم. نمي‌خواهم دير شود!
پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر مي‌دهيم. پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نمي‌شناسد! پرستار با حيرت گفت: وقتي که نمي داند شما چه کسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي‌رويد؟ پيرمرد با صدايي گرفته، به آرامي گفت: اما من که مي‌دانم او چه کسي است...!

+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در جمعه بیست و هفتم دی 1387 و ساعت 11:44 |

دوستان سلام بعضي از ما انسانها در مورد ديگران بدون انكه به انها فرصتي مناسب بدهيم به راحتي قضاوتي اشتباه ميكنيم اصلا بهتر است داستان زير را مطالعه بفر مائيد وقضاوت كنيم منتظر نظرات شما مي مانم

 
نام من ميلدرد است در  ايالت آيوا در مدرسهء ابتدايي معلّم موسيقي بودم.  مدّت سي سال است تدريس خصوصي پيانو به افزايش درآمدم کمک کرده است.  در طول سالها دريافته‌ام که سطح توانايي موسيقي در کودکان بسيار متفاوت است.  با اين که شاگردان بسياربااستعدادي داشته‌ام،. در طول ماهها رابي سعي کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم راپس کشيدم و باز هم سعي کردم او را تشويق کنم.  در انتهاي هر درس هفتگي او همواره مي‌گفت،مادرم روزي خواهد شنيد که من پيانو مي‌زنم."  امّا اميدي نمي‌رفت.  او اصلاً توانايي ذاتي و فطري را نداشت.  مادرش را از دورمي‌ديدم و در همين حدّمي‌شناختم؛ مي‌ديدم که با اتومبيل قديمي‌اش او را دم خانهء من پياده مي‌کند و سپس مي‌آيد و اورا مي‌برد.  هميشه دستي تکان مي‌داد و لبخندي مي‌زد امّا هرگزداخل نمي‌آمد. يک روز رابي نيامد و از آن پس ديگر او را نديدم

. چند هفته گذشت. 

تالار دبيرستان پر از والدين،دوستان و منسوبين بود. برنامهء رابي را آخر از همه قرار دادم،  يعني درست قبل از آن که خودم برخيزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهايي را بنوازم.  در اين انديشه بودم که هر خرابکاري که رابي بکند چون آخرين برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد ومن با اجراي برنامهء نهايي آن را جبران خواهم کرد. برنامه‌هاي تکنوازي به خوبي اجرا شد و هيچ مشکلي پيش نيامد. شاگردان تمرين کرده بودند ونتيجهء کارشان گوياي تلاششان بود.  رابي به صحنه امد. لباسهايش چروک و موهايش ژوليده بود، گويي به عمد آن را به هم ريخته بودند.  باخود گفتم، "چرا مادرش براي اين شب مخصوص، لباس درست و حسابي تنش نکرده يا لااقل موهايش را شانه نزده است؟"    رابي نيمکت پيانو را عقب کشيد؛ نشست و شروع به نواختن کرد.  وقتي اعلام کرد که کنسرتوي 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حيرت کردم. ابداً آمادگي نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامي روي کليدهاي پيانو  مي‌نواخت بشنوم. انگشتانش به چابکي روي پرده‌هاي پيانو مي‌رقصيد.  از ملايم به سوي بسيار رسا و قوي حرکت کرد؛ ازآلگرو به سبک استادانه پيش رفت.آکوردهاي تعليقي آنچنان که موتزارت مي‌طلبد در نهايت شکوه اجرا مي‌شد!  هرگز نشنيده بودمآهنگ موتزارت را کودکي به اين سن به اين زيبايي بنوازد.  بعد از شش و نيم دقيقه او اوج‌گيري نهايي رابه  انتها رساند. تمام حاضرين بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌هاي ممتدّ خود او را تشويق کردند. سخت متأثّر و با چشمي اشک‌ريزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم. گفتم، "هرگز نشنيده بودم به اين زيبايي بنوازي، رابي!چطور اين  کار را کردي؟ "صدايش ازميکروفون پخش شد که مي‌گفت"مي‌دانيد خانم آنور، يادتان مي‌آيد که گفتم مادرم مريض است؟  خوب، البتّه او سرطان داشت وامروز صبح مرد.  او کر مادرزاد بود و اصلاً نمي‌توانست بشنود.  امشب اوّلين باري است که او مي‌توانست بشنود که من پيانو مي‌نوازم.  مي‌خواستم برنامه‌اي  استثنايي باشد" چشمي نبود که اشکش روان نباشدوديده‌اي نبود که پرده‌اي آن را نپوشانده  باشد.  مسئولين خدمات اجتماعي آمدند تا رابي را به مرکز مراقبت‌هاي کودکان ببرند؛ ديدم که چشم‌هاي آنها نيز سرخ شده و بادکرده است؛ با خود انديشيدم باپذيرفتن رابي به شاگردي چقدر زندگي‌ام پربارتر شده است. خير،هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم.  و امّا رابي؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زيرا اين او بود که معناي استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خويشتن و شايد حتّي به کسي فرصت دادن را به من ياد داد.


+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 و ساعت 10:53 |

در آخرین روز ترم پایانی دانشگاه، استاد به زحمت جعبه سنگینی را داخل کلاس درس آورد. وقتی که کلاس رسمیت پیدا کرد، استاد یک لیوان بزرگ شیشه ای از جعبه بیرون آورد و روی میز گذاشت. سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل لیوان انداخت. آنگاه از دانشجویان که با تعجب به او نگاه می کردند، پرسید: آیا لیوان پر شده است؟
همه گفتند: بله، پر شده.
استاد مقداری سنگ ریزه را از جعبه برداشت و آن ها را روی قلوه سنگ های داخل لیوان ریخت. بعد لیوان را کمی تکان داد تا ریگ ها به درون فضاهای خالی بین قلوه سنگ ها بلغزند. سپس از دانشجویان پرسید: آیا لیوان پر شده است؟
همگی پاسخ دادند: بله، پر شده!
استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشت شن را برداشت و داخل لیوان ریخت. ذرات شن به راحتی فضاهای کوچک بین قلوه سنگها و ریگ ها را پر کردند. استاد یک بار دیگر از دانشجویان پرسید: آیا لیوان پر شده است؟
دانشجویان همصدا جواب دادند: بله، پر شده!
استاد از داخل جعبه یک بطری آب را برداشت و آن را درون لیوان خالی کرد. آب تمام فضاهای کوچک بین ذرات شن را هم پر کرد. این بار قبل از اینکه استاد سوالی بکند دانشجویان با خنده فریاد زدند: بله، پر شده!
بعد از آن که خنده ها تمام شد، استاد گفت: این لیوان مانند شیشه عمر شماست و آن قلوه سنگها هم چیزهای مهم زندگی شما مثل سلامتی، خانواده، فرزندان و دوستانتان هستند. چیزهایی که اگر هر چیز دیگری را از دست دادید و فقط این ها برایتان باقی ماندند، هنوز هم زندگی شما پر است.
استاد نگاهی به دانشجویان انداخت و ادامه داد: ریگ ها هم چیزهای دیگری هستند که در زندگی مهمند، مثل شغل، ثروت، خانه. و ذرات شن هم چیزهای کوچک و بی اهمیت زندگی هستند. اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل لیوان بریزید، دیگر جایی برای سنگ ها و ریگ ها باقی نمی ماند. این وضعیت در مورد زندگی شما هم صدق می کند.
در زندگی حواستان را به چیزهایی معطوف کنید که واقعاً اهمیت دارند، همسرتان را برای شام به رستوران ببـرید، با فرزندانتـان بازی کنید و به دوستان خود سر بزنید. برای نظافت خانه یا تعمیـر خرابی های کوچک همیشه وقت هست. ابتدا به قلوه سنگهای زندگیتان برسید، بقیه چیزها حکم ذرات شن را دارند

+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387 و ساعت 18:19 |
هوالله

ای خدای مهربان ! به فریاد بیچارگان برس . ای پاک یزدان ! بر این اطفال یتیم رحم فرما . ای خداوند بی نیاز ! این سیل شدید را قطع کن . ای خالق جهانیان ! این آتش افروخته را خاموش کن . ای دادرس ! به فریاد یتیمان برس . ای داور حقیقی ! مادران جگر خون را تسلی ده . ای رحمان رحیم ! بر چشم گریان و دل سوزان پدران رحم نما ، این طوفان را ساکت کن و این جنگ جهانگیر را به صلح و آشتی مبدل فرما. تویی بینا و شنوا

+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در یکشنبه پانزدهم دی 1387 و ساعت 21:31 |
گفتاري كه   دالاي لاما بر آن بود براي سال 2006 بيان دارد.

1- فضاي عشق در خانه تو شالوده اي است براي زندگي ات

2- آنگاه كه مي بازي، از باختت درس بگير.

3- سه اصل را دنبال كن:

•          محترم داشتن خود

•          محترم داشتن ديگران

•          جوابگو بودن در قبال تمام كنش هاي خود

•          4- به ياد داشته باش، دست نيافتن به آنچه مي خواهی گاهي از اقبال بيدار تو سرچشمه مي گيرد.

•          5- قواعد را فرا گير تا به چگونگي شكستن آن ها به گونه اي شايسته، آگاه باشي.

•          6- نگذار ستيزه اي خُرد بر ارتباطي پرقدرت، خللي وارد سازد.

•          7- هرگاه به اشتباه خويش پي بردي، بي درنگ گامهايي براي اصلاح آن بردار.

•          8- هر روز مجالي را صرف خلوت كردن كن.

•          9- آغوشت را به سوي دگرگوني بگشاي، امّا از ارزش هاي خود دست برندار.

•          10- به ياد داشته باش، خاموشي گاهي بهترين پاسخ است.

•          11- نيكو و آبرومند زندگي كن، آنگاه، به وقت سالخوردگي، هنگامي كه به گذشته بينديشي، از زندگي ات ديگر بار لذت خواهي برد.

•          12- بر اين باور باش كه عشق و دستاوردهاي عظيم، در برگيرنده مخاطرات بزرگ است.  .

•          13- در ناسازگاري ها با افراد مورد علاقه ات، تنها به وضعيت فعلي بپرداز. گذشته را بزرگ نكن.

•          14- دانش خود را تسهيم كن، كه طريقي براي دستيابي به جاودانگي است.

•          15- با زمين مهربان باش.

•          16- سالي يكبار به جايي برو كه پيش تر هرگز در آن جا نبوده اي.

•          17- به ياد داشته باش، بهترين رابطه، رابطه اي است كه عشقتان به يكديگر بر نيازتان به يكديگر فزوني يابد.

•          18- كاميابي خود را به داوري بنشين، از آن طريق كه بداني چه واگذارده اي تا كاميابي را بدست آوري.  

+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 و ساعت 19:6 |
.
+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در چهارشنبه بیستم آذر 1387 و ساعت 9:30 |

 با سلام دوستان گاهي امكان دارد در زندگي فقط يك اشتباه كوچك را انجام دهيم ولي غافل از اينكه همين يك اشتباه كوچك اصلا بهتر است داستان زير را مطالعه بفر مائيد ونظر خودتان را نيز بنويسيد

 

 

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.

این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.

در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ...

دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون ‌» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد ..!!
+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 و ساعت 21:54 |

 

وقتی برای اولین باربا بزرگترین دانشمند فیزیک جهان آلبرت اینشتن روبه رو شدم ایشان را بی اندازه ساده , آرام و متواضع یافتم و البته فوق العاده مودب و صمیمی! زودتر از من در اتاق انتظار دفتر خودش , به انتظار من نشسته بود و وقتی من وارد شدم با استقبالی گرم مرا به دفتر کارش برد و بدون اینکه پشت میزش بنشیند کنار من روی مبل نشست , نظریه خود را در ارتباط با بی نهایت بودن ذرات برای ایشان توضیح دادم ، بعد از اینکه نگاهی به برگه های محاسباتی من انداختند ، گفتند که ما یکماه دیگر با هم ملاقات خواهیم کرد

یکماه بعد وقتی دوباره به ملاقات اینشتن رفتم به من گفت : من به عنوان کسی که در فیزیک تجربه ای دارم می توانم به جرات بگویم نظریه شما در آینده ای نه چندان دور علم فیزیک را متحول خواهد کرد باورم نمی شد که چه شنیده ام , دیگر از خوشحالی نمی توانستم نفس بکشم , در ادامه اما توضیح دادند که البته نظریه شما هنوز متقارن نیست باید بیشتر روی آن کار کنید برای همین بهتر است به تحقیقات خود ادامه دهید من به دستیارم خواهم گفت همه امکانات لازم را در اختیار شما بگذارند, به این ترتیب با پی گیری دستیار و ارسال نامه ای با امضا اینشتن، بهترین آزمایشگاه نور آمریکا در دانشگاه شیکاگو، باامکانات لازم در اختیار من قرار دادند و در خوابگاه دانشگاه نیز یک اتاق بسیار مجهز مانند اتاق یک هتل در اختیار من گذاشتند , اولین روزی که کارم را در آزمایشگاه شروع کردم و مشغول جابجایی وسایل شخصی بر روی میزم و کشوهای آن بودم , متوجه شدم یک دسته چک سفید که تمام برگه های آن امضا شده بود در داخل یکی از کشوها جا مانده است , بسرعت آن را نزد رئیس آزمایشگاه بردم و مسئله را توضیح دادم , رئیس آزمایشگاه گفت این دسته چک جا نمانده متعلق به شما است که تمام نیازمندیهای تحقیقاتی خود را بدون تشریفات اداری تهیه کنید این امکان برای تمام پژوهشگران این آزمایشگاه فراهم شده است , گفتم اما با این روش امکان سواستفاده هم وجود دارد؟ او در پاسخ گفت درصد پیشرفت ما از این اعتماد در مقابل خطا های احتمالی همکاران خیلی ناچیز است

بعد از مدتها تحقیق بالاخره نظریه ام آماده شد و درخواست جلسه دفاعیه را به دانشگاه پرینستون فرستادم و بالاخره روز دفاع مشخص شد , با تشویق حاضرین در جلسه , وارد سالن شدم و با کمال شگفتی دیدم اینشتن در مقابل من ایستاد و ابراز احترام کرد و به دنبال او سایر اساتید و دانشمندان هم برخواستند , من که کاملا مضطرب شده و دست وپای خود را گم کرده بودم با اشاره اینشتن و نشتستن در کنار ایشان کمی آرام تر شده، سپس به پای تخته رفتم شروع کردم به توضیح معادلات و محاسباتم و سعی کردم که با عجله نظراتم را بگویم که پروفسور اینشتن من را صدا کرده و گفتند که چرا اینهمه با عجله ؟ گفتم نمی خواهم وقت شما و اساتید را بگیرم ولی ایشان با محبت گفتند خیرالان شما پروفسور حسابی هستید و من و دیگران الان دانشجویان شما هستیم و وقت ما کاملا در اختیار شماست

آن جلسه دفاعیه برای من یکی از شیرین ترین و آموزنده ترین لحظات زندگیم بود من در نزد بزرگترین دانشمند فیزیک جهان یعنی آلبرت اینشتن از نظریه خودم دفاع می کردم و و مردی با این برجستگی من را استاد خود خطاب کرد و من بزرگترین درس زندگیم را نیز آنجا آموختم که هر چه انسانی وجود ارزشمندتری دارد همان اندازه متواضع، مودب و فروتن نیز هست . بعد از کسب درجه دکترا اینشتن به من اجازه داد که در کنار او در دانشگاه پرینستون به تدریس و تحقیقاتم ادامه دهم.

 

+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در جمعه هشتم آذر 1387 و ساعت 9:16 |

 

دوستان بار ديگر سلام وبار ديگر با يك داستان حقيقي در خدمت شما هم زبانان وهم وطنان گرامي هستم لطفا اين داستان را بخوانيد باشد تا با كمك هم گامي در راه خدمت به هم نوع برداريم گرچه به ظاهر در زمان حال محبت ما بي پاسخ مي ماند ولي مهم اين است كه خالق ما شاهد اين محبت ما هست .

                                                                      آيا شما نظر ديگري داريد ؟

  در زمانهای قدیم پسرك فقيري در شهري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد. از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد. روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد. تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد. دختر جوان و زيبائي در را باز كرد. پسرك با ديدن چهره زيباي دختر خجالت زده و دستپاچه شد و بجاي غذا، فقط يك ليوان آب درخواست كرد!دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با دقت و آهستگي شير را سر كشيد و پس از تشكر گفت : "چقدر بايد به شما بپردازم؟ " دختر پاسخ داد: "چيزي نبايد بپردازي، مادرم به ما آموخته كه نيكي ما به ديگران ازائي ندارد"پسرك گفت: "پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم"

 سالهاي سال از اين ماجرا گذشت تا اينكه آن دختر جوان كه حالا براي خودش خانمي شده بود به شدت بيمار شد. پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر ديگري فرستادند تا در بيمارستاني مجهز، متخصصين بهتري نسبت به درمان او اقدام كنند.دكتر هوارد كلي، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد. لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن بيمارش وارد اطاق شد. در اولين نگاه او را شناخت.سپس به اطاق مشاوره بازگشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.

 از آن روز به بعد آن زن بيمار را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري، پيروزي از آن دكتر كلي و تيم بزشكي بيمارستانش گرديد.آخرين روز بستري شدن زن جوان در بيمارستان بود. به درخواست دكتر صورتحساب پرداخت هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد. آن پزشك گوشه صورتحساب چند كلمه اي نوشت و آنرا درون پاكتي گذاشت و براي آن زن جوان ارسال نمود.زن جوان از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد. سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.. چيزي توجه اش را جلب كرد. چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود. آهسته آنرا زير لب خواند : "بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است" امضاء. دكتر هوارد كلي !

 

+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در سه شنبه پنجم آذر 1387 و ساعت 15:55 |

 

+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 و ساعت 15:30 |

صدق وراستي اساس جميع فضائل انساني است .’’

 

آياوقتي به هم دروغ مي گوئيم هرگز فكر كرده ايم كه با دروغ گفتن ازفضائل انساني دورمي شويم؟

 

براي گره گشائي مشكل خود به دروغ متمسك مي شويم ولي چرا غافليم كه مشكل گشاي حقيقي يعني آن خالق هستي  ما را از دروغ گوئي منع فرموده اگر دروغ نگوئيم آيااو قادر نيست مشكل ما را حل كند ؟ آيادروغ گفتن ما به اين معني نيست كه به قدرت او شك داريم ؟وآيا صداقت وراستگوئي به معني توكل واعتماد ما  نيست ؟

 

نظر خودتان  را راجع به داستان زير نيز بفر مائيد

 

 چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند يک هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاريخ امتحان اشتباه کرده‌اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضيح دهند . بنابر اين آنها براي توجيه غيبت در امتحانشان فكري كردند !
آنها به استاد گفتند : ما به شهر ديگری رفته بوديم که در راه برگشت لاستيک خودرومان پنچر شد و از آنجايی که زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولانی نتوانستيم کسی را گير بياوريم و از او کمک بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم. استاد فکری کرد و پذيرفت که آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند.
چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند. آنها به اولين مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سؤال خيلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند. سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سؤال اين بود :
کدام لاستيک پنچر شده بود...؟!!

+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 و ساعت 9:50 |

واقعی است و ارزش خواندن را دارد!

    این داستان را نه به خواست خود،‌ بلکه به تشویق و ترغیب دوستانم می‌نویسم.  نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دی‌موآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم.  مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است.  در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است.  با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام.

    امّا، از آنچه که شاگردان "از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده" می‌خوانمشان سهمی داشته‌ام.  یکی از این قبیل شاگردان رابی بود.  رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد.  برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند.  امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد.  پس او را به شاگردی پذیرفتم.  رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است.  رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد.  امّا او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد.

    در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم.  در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم."  امّا امیدی نمی‌رفت.  او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت.  مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حدّ می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانهء من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد.  همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد.

    یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید.  خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم  بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد.  البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید.  وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.

    چند هفته گذشت.  آگهی و اعلانی دربارهء تک‌نوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم.  بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟".  توضیح دادم که، " تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی."  او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین می‌کنم.  خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.

    نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند.  شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد.  تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود.  برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم.  در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.

    برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد.  شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود.  رابی به صحنه امد.  لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند.  با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"

    رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد.  وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم..  ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم.  انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید.  از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت.  آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد!  هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد.  بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتهی رساند.  تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند.

    سخت متأثّر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم.  گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی!  چطور این کار را کردی؟"  صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، "می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟  خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد.  او کر مادرزاد بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود.  امشب اوّلین باری است که او می‌توانست بشنود که من پیانو می‌نوازم.  می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد."

    چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد.  مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است.

    خیر، هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم.  و امّا رابی؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد.

    رابی در آوریل 1995 در بمب‎گذاری بی‎رحمانهء ساختمان فدرال آلفرد مورای در شهر اوکلاهما به قتل رسید

 

+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 و ساعت 11:21 |

دوستان سلام چه خوب بود همه انسانها مي دانستيم وايمان داشتيم كه دنياي ديگر هم هست وهمه ما مسافر اين دنيا هستيم باهم مهربان بويم به جاي جنگ ونفرت درفكر صلح ووحدت بوديم  وبا صداقت حرف مي زديم به جاي پر حرفي بهتر است داستان زير برا بگذارم تا شما انرا بخوانيد ونظر خودتان را بنويسيد

 

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.اقد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالهاپاسخ می داد.اساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .ابار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم. دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی درخانه نبود که دلداریم بدهد .اانگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه میرفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .اتلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .اصدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .ا انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد .اپرسید مامانت خانه نیست ؟گفتم که هیچکس خانه نیست .اپرسید خونریزی داری ؟جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .اپرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟گفتم که می توانم درش را باز کنم .اصدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .ایک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .اصدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات .اپرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .ابعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .اسوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش رابرایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم . اپرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه هارا پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه بخاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد .ا

وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد. اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم .اوقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . درلحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .ااحساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویشرا صرف یک پسر بچه میکرد

<><><><><><><><><><><> 

سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن رابرداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .اناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده .اخندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم .ابه او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هربار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .ا گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .ا

<><><><><><><><><><><><>< 

  سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .ایک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .ا گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم ..اپرسید : دوستش هستید ؟گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی ..اگفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .اقبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش ..اصدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند :به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد ....

+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387 و ساعت 15:25 |

دوستان داستان زير را مطالعه بفر ما ئيد

 چوپاني گوسفند  داشت که يه روز اتفاقي ميفته تو ي يک چاه بدون آب . کشاورز هر چه سعي کرد نتونست گوسفند رو از تو چاه بيرون بياره . براي اينکه حيون بيچاره زياد زجر نکشه   کشاورز و  مردم روستا تصميم گرفتن  چاه رو با خاک پر کنن تا گوسفندزود تر بميره و زياد زجر نکشه .  مردم با سطل  روي سر گوسفند خاک مي ريختند اما گوسفند هر بار خاکهاي  روي بدنش رو مي تکوند و زير پاش مي ريخت و وقتي خاک زير پاش بالا مي آمد سعي ميکرد بره روي خاک ها . روستايي ها همينطور به زنده به گور کردن گوسفندبيچاره ادامه دادند و گوسفندهم همينطور به بالا اومدن ادامه داد تا اينکه به لبه ي چاه رسيد و بيرون اومد .

مشکلات زندگي مثل تلي از خاک بر سر ما ميريزند و ما مثل هميشه دو اتنخاب داريم . اول اينکه اجازه بديم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اينکه از مشکلات سکويي بسازيم براي صعود.

در پايان بنويسيد كدام يك را ترجيح مي دهيد

+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در جمعه هفدهم آبان 1387 و ساعت 14:21 |


Powered By
BLOGFA.COM