تبليغاتX
عاشقانه زيستن
 

 

  ای اهل عالم سرا پردۀ یگانگی بلند شد، به چشم بیگانگان یکدیگر را مبینید، همه بار یک دارید و برگ یک شاخسار" (13)

 

دوستان بيائيد در مسير خود  بي توجه به اينكه ديگران متوجه بشوند يا نه با محبت قلبي حيات بخش محيط اطراف خود باشيم وهميشه همه جاهمچو نسيم همچو رود در جريان باشيم

 

چون محبوب من مي فرمايد :                                                          

 

 

به اظهار دوستي و محبت كه فقط با الفاظ باشد قانع نشويد ،قلبتان را

 

با محبت خالصانه نسبت به تمام افرادي كه در راهتان مي گذرند

 

مشتعل سازيد “

+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 و ساعت 23:0 |
 
+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 و ساعت 2:30 |

هراس از طوفان

کشیش سوار هواپیما شد.  هواپیما از زمین برخاست.  اندکی بعد، کمربندها را مسافران گشودند تا کمی بیاسایند.  پاسی گذشت.  اندکی بعد، صدای ظریفی از بلندگو به گوش رسید، "از نوشابه دادن فعلاً معذوریم؛ طوفان در پیش است." 

موجی از نگرانی به دلها راه یافت، طوفان شروع شد؛ صاعقه درخشید، نعرهء رعد برخاست  و صدای موتورهای هواپیما را در غرّش خود محو و نابود ساخت؛ کشیش نیک نگریست؛ بعضی دستها به دعا برداشته شد؛ امّا سکوتی مرگبار بر تمام هواپیما سایه افکنده بود؛ طولی نکشید که هواپیما همانند چوب‎پنبه بر روی دریایی خروشان بالا رفت و دیگربار فرود افتاد، گویی هم‌اکنون به زمین برخورد می‎کند و از هم متلاشی می‎گردد. کشیش نیز نگران شد؛ اضطراب به جانش چنگ انداخت؛ نگاهی به دیگران انداخت؛ نبود کسی که نگران نباشد و به گونه‎ای دست به دامن خدا نشده باشد.  ناگاه نگاهش به دخترکی افتاد خردسال؛ آرام و بی‎صدا نشسته بود و کتابش را می‌خواند؛ یک پایش را جمع کرده، زیر خود قرار داده بود. ابداً اضطراب در دنیای او راه نداشت؛ آرام و آسوده‌خاطر نشسته بود.  گاهی چشمانش را می‎بست، و سپس می‎گشود و دیگربار به خواندن ادامه می‎داد

کشیش ابداً نمی‎توانست باور کند؛ در جایی که هیچیک از بزرگسالان از امواج ترس در امان نبود، او چگونه می‎توانست چنین ساکن و خاموش بماند و آرامش خویش حفظ کندسپس از آرامش او پرسید و سببش؛ سؤال کرد که چرا هراس را در دلش راهی نبود آنگاه که همه هراسان بودند.

دخترک به سادگی جواب داد، "چون پدرم خلبان است ؛ او دارد  مرا به خانه می‎برد؛ اطمینان دارم  که هیچ نخواهد شد و او مرا در میان این طوفان به سلامت به مقصد خواهد رساند؛ گویی آب سردی بود بر بدن کشیش؛ سخن از اطمینان گفتن و خود به آن ایمان داشتن؛ این است راز آرامش و فراغت از اضطراب!

-----------------------------------------

امّا، به خاطر داشته باشیم، که خالق  ما در پهنهء بی‎کران زندگی هدایت می‎کند.  او ما را به منزل خواهد رساند؛ او مقصد ما را نیک می‎داند و هواپیمای زندگی ما را از طوفانها خواهد رهانید و به سرمنزل مقصود خواهد رساند.  نگران نباشید.

 

لطفا نظر خودتان را راجع به اين داستان بفر مائيد

 

+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در شنبه نوزدهم مرداد 1387 و ساعت 23:26 |
+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در دوشنبه هفتم مرداد 1387 و ساعت 22:13 |
+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در دوشنبه هفتم مرداد 1387 و ساعت 22:12 |


Powered By
BLOGFA.COM