تبليغاتX
عاشقانه زيستن

عشق براي تمام عمر

پيرمردي صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد. عابراني که رد مي‌شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: بايد ازتو عکسبرداري شود تا جايي از بدنت آسيب نديده باشد. پيرمرد غمگين شد و گفت عجله دارد و نيازي به عکسبرداري نيست. پرستاران از او دليلش را پرسيدند.
پيرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا مي‌روم و صبحانه را با او مي‌خورم. نمي‌خواهم دير شود!
پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر مي‌دهيم. پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نمي‌شناسد! پرستار با حيرت گفت: وقتي که نمي داند شما چه کسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي‌رويد؟ پيرمرد با صدايي گرفته، به آرامي گفت: اما من که مي‌دانم او چه کسي است...!

+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در جمعه بیست و هفتم دی 1387 و ساعت 11:44 |

دوستان سلام بعضي از ما انسانها در مورد ديگران بدون انكه به انها فرصتي مناسب بدهيم به راحتي قضاوتي اشتباه ميكنيم اصلا بهتر است داستان زير را مطالعه بفر مائيد وقضاوت كنيم منتظر نظرات شما مي مانم

 
نام من ميلدرد است در  ايالت آيوا در مدرسهء ابتدايي معلّم موسيقي بودم.  مدّت سي سال است تدريس خصوصي پيانو به افزايش درآمدم کمک کرده است.  در طول سالها دريافته‌ام که سطح توانايي موسيقي در کودکان بسيار متفاوت است.  با اين که شاگردان بسياربااستعدادي داشته‌ام،. در طول ماهها رابي سعي کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم راپس کشيدم و باز هم سعي کردم او را تشويق کنم.  در انتهاي هر درس هفتگي او همواره مي‌گفت،مادرم روزي خواهد شنيد که من پيانو مي‌زنم."  امّا اميدي نمي‌رفت.  او اصلاً توانايي ذاتي و فطري را نداشت.  مادرش را از دورمي‌ديدم و در همين حدّمي‌شناختم؛ مي‌ديدم که با اتومبيل قديمي‌اش او را دم خانهء من پياده مي‌کند و سپس مي‌آيد و اورا مي‌برد.  هميشه دستي تکان مي‌داد و لبخندي مي‌زد امّا هرگزداخل نمي‌آمد. يک روز رابي نيامد و از آن پس ديگر او را نديدم

. چند هفته گذشت. 

تالار دبيرستان پر از والدين،دوستان و منسوبين بود. برنامهء رابي را آخر از همه قرار دادم،  يعني درست قبل از آن که خودم برخيزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهايي را بنوازم.  در اين انديشه بودم که هر خرابکاري که رابي بکند چون آخرين برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد ومن با اجراي برنامهء نهايي آن را جبران خواهم کرد. برنامه‌هاي تکنوازي به خوبي اجرا شد و هيچ مشکلي پيش نيامد. شاگردان تمرين کرده بودند ونتيجهء کارشان گوياي تلاششان بود.  رابي به صحنه امد. لباسهايش چروک و موهايش ژوليده بود، گويي به عمد آن را به هم ريخته بودند.  باخود گفتم، "چرا مادرش براي اين شب مخصوص، لباس درست و حسابي تنش نکرده يا لااقل موهايش را شانه نزده است؟"    رابي نيمکت پيانو را عقب کشيد؛ نشست و شروع به نواختن کرد.  وقتي اعلام کرد که کنسرتوي 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حيرت کردم. ابداً آمادگي نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامي روي کليدهاي پيانو  مي‌نواخت بشنوم. انگشتانش به چابکي روي پرده‌هاي پيانو مي‌رقصيد.  از ملايم به سوي بسيار رسا و قوي حرکت کرد؛ ازآلگرو به سبک استادانه پيش رفت.آکوردهاي تعليقي آنچنان که موتزارت مي‌طلبد در نهايت شکوه اجرا مي‌شد!  هرگز نشنيده بودمآهنگ موتزارت را کودکي به اين سن به اين زيبايي بنوازد.  بعد از شش و نيم دقيقه او اوج‌گيري نهايي رابه  انتها رساند. تمام حاضرين بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌هاي ممتدّ خود او را تشويق کردند. سخت متأثّر و با چشمي اشک‌ريزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم. گفتم، "هرگز نشنيده بودم به اين زيبايي بنوازي، رابي!چطور اين  کار را کردي؟ "صدايش ازميکروفون پخش شد که مي‌گفت"مي‌دانيد خانم آنور، يادتان مي‌آيد که گفتم مادرم مريض است؟  خوب، البتّه او سرطان داشت وامروز صبح مرد.  او کر مادرزاد بود و اصلاً نمي‌توانست بشنود.  امشب اوّلين باري است که او مي‌توانست بشنود که من پيانو مي‌نوازم.  مي‌خواستم برنامه‌اي  استثنايي باشد" چشمي نبود که اشکش روان نباشدوديده‌اي نبود که پرده‌اي آن را نپوشانده  باشد.  مسئولين خدمات اجتماعي آمدند تا رابي را به مرکز مراقبت‌هاي کودکان ببرند؛ ديدم که چشم‌هاي آنها نيز سرخ شده و بادکرده است؛ با خود انديشيدم باپذيرفتن رابي به شاگردي چقدر زندگي‌ام پربارتر شده است. خير،هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم.  و امّا رابي؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زيرا اين او بود که معناي استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خويشتن و شايد حتّي به کسي فرصت دادن را به من ياد داد.


+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 و ساعت 10:53 |

در آخرین روز ترم پایانی دانشگاه، استاد به زحمت جعبه سنگینی را داخل کلاس درس آورد. وقتی که کلاس رسمیت پیدا کرد، استاد یک لیوان بزرگ شیشه ای از جعبه بیرون آورد و روی میز گذاشت. سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل لیوان انداخت. آنگاه از دانشجویان که با تعجب به او نگاه می کردند، پرسید: آیا لیوان پر شده است؟
همه گفتند: بله، پر شده.
استاد مقداری سنگ ریزه را از جعبه برداشت و آن ها را روی قلوه سنگ های داخل لیوان ریخت. بعد لیوان را کمی تکان داد تا ریگ ها به درون فضاهای خالی بین قلوه سنگ ها بلغزند. سپس از دانشجویان پرسید: آیا لیوان پر شده است؟
همگی پاسخ دادند: بله، پر شده!
استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشت شن را برداشت و داخل لیوان ریخت. ذرات شن به راحتی فضاهای کوچک بین قلوه سنگها و ریگ ها را پر کردند. استاد یک بار دیگر از دانشجویان پرسید: آیا لیوان پر شده است؟
دانشجویان همصدا جواب دادند: بله، پر شده!
استاد از داخل جعبه یک بطری آب را برداشت و آن را درون لیوان خالی کرد. آب تمام فضاهای کوچک بین ذرات شن را هم پر کرد. این بار قبل از اینکه استاد سوالی بکند دانشجویان با خنده فریاد زدند: بله، پر شده!
بعد از آن که خنده ها تمام شد، استاد گفت: این لیوان مانند شیشه عمر شماست و آن قلوه سنگها هم چیزهای مهم زندگی شما مثل سلامتی، خانواده، فرزندان و دوستانتان هستند. چیزهایی که اگر هر چیز دیگری را از دست دادید و فقط این ها برایتان باقی ماندند، هنوز هم زندگی شما پر است.
استاد نگاهی به دانشجویان انداخت و ادامه داد: ریگ ها هم چیزهای دیگری هستند که در زندگی مهمند، مثل شغل، ثروت، خانه. و ذرات شن هم چیزهای کوچک و بی اهمیت زندگی هستند. اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل لیوان بریزید، دیگر جایی برای سنگ ها و ریگ ها باقی نمی ماند. این وضعیت در مورد زندگی شما هم صدق می کند.
در زندگی حواستان را به چیزهایی معطوف کنید که واقعاً اهمیت دارند، همسرتان را برای شام به رستوران ببـرید، با فرزندانتـان بازی کنید و به دوستان خود سر بزنید. برای نظافت خانه یا تعمیـر خرابی های کوچک همیشه وقت هست. ابتدا به قلوه سنگهای زندگیتان برسید، بقیه چیزها حکم ذرات شن را دارند

+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387 و ساعت 18:19 |
هوالله

ای خدای مهربان ! به فریاد بیچارگان برس . ای پاک یزدان ! بر این اطفال یتیم رحم فرما . ای خداوند بی نیاز ! این سیل شدید را قطع کن . ای خالق جهانیان ! این آتش افروخته را خاموش کن . ای دادرس ! به فریاد یتیمان برس . ای داور حقیقی ! مادران جگر خون را تسلی ده . ای رحمان رحیم ! بر چشم گریان و دل سوزان پدران رحم نما ، این طوفان را ساکت کن و این جنگ جهانگیر را به صلح و آشتی مبدل فرما. تویی بینا و شنوا

+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در یکشنبه پانزدهم دی 1387 و ساعت 21:31 |


Powered By
BLOGFA.COM