دوستان سلام بعضي از ما انسانها در مورد ديگران بدون انكه به انها فرصتي مناسب بدهيم به راحتي قضاوتي اشتباه ميكنيم اصلا بهتر است داستان زير را مطالعه بفر مائيد وقضاوت كنيم منتظر نظرات شما مي مانم
نام من ميلدرد است در ايالت آيوا در مدرسهء ابتدايي معلّم موسيقي بودم. مدّت سي سال است تدريس خصوصي پيانو به افزايش درآمدم کمک کرده است. در طول سالها دريافتهام که سطح توانايي موسيقي در کودکان بسيار متفاوت است. با اين که شاگردان بسياربااستعدادي داشتهام،. در طول ماهها رابي سعي کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم راپس کشيدم و باز هم سعي کردم او را تشويق کنم. در انتهاي هر درس هفتگي او همواره ميگفت،مادرم روزي خواهد شنيد که من پيانو ميزنم." امّا اميدي نميرفت. او اصلاً توانايي ذاتي و فطري را نداشت. مادرش را از دورميديدم و در همين حدّميشناختم؛ ميديدم که با اتومبيل قديمياش او را دم خانهء من پياده ميکند و سپس ميآيد و اورا ميبرد. هميشه دستي تکان ميداد و لبخندي ميزد امّا هرگزداخل نميآمد. يک روز رابي نيامد و از آن پس ديگر او را نديدم
. چند هفته گذشت.
تالار دبيرستان پر از والدين،دوستان و منسوبين بود. برنامهء رابي را آخر از همه قرار دادم، يعني درست قبل از آن که خودم برخيزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهايي را بنوازم. در اين انديشه بودم که هر خرابکاري که رابي بکند چون آخرين برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد ومن با اجراي برنامهء نهايي آن را جبران خواهم کرد. برنامههاي تکنوازي به خوبي اجرا شد و هيچ مشکلي پيش نيامد. شاگردان تمرين کرده بودند ونتيجهء کارشان گوياي تلاششان بود. رابي به صحنه امد. لباسهايش چروک و موهايش ژوليده بود، گويي به عمد آن را به هم ريخته بودند. باخود گفتم، "چرا مادرش براي اين شب مخصوص، لباس درست و حسابي تنش نکرده يا لااقل موهايش را شانه نزده است؟" رابي نيمکت پيانو را عقب کشيد؛ نشست و شروع به نواختن کرد. وقتي اعلام کرد که کنسرتوي 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حيرت کردم. ابداً آمادگي نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامي روي کليدهاي پيانو مينواخت بشنوم. انگشتانش به چابکي روي پردههاي پيانو ميرقصيد. از ملايم به سوي بسيار رسا و قوي حرکت کرد؛ ازآلگرو به سبک استادانه پيش رفت.آکوردهاي تعليقي آنچنان که موتزارت ميطلبد در نهايت شکوه اجرا ميشد! هرگز نشنيده بودمآهنگ موتزارت را کودکي به اين سن به اين زيبايي بنوازد. بعد از شش و نيم دقيقه او اوجگيري نهايي رابه انتها رساند. تمام حاضرين بلند شدند و به شدّت با کفزدنهاي ممتدّ خود او را تشويق کردند. سخت متأثّر و با چشمي اشکريزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم. گفتم، "هرگز نشنيده بودم به اين زيبايي بنوازي، رابي!چطور اين کار را کردي؟ "صدايش ازميکروفون پخش شد که ميگفت"ميدانيد خانم آنور، يادتان ميآيد که گفتم مادرم مريض است؟ خوب، البتّه او سرطان داشت وامروز صبح مرد. او کر مادرزاد بود و اصلاً نميتوانست بشنود. امشب اوّلين باري است که او ميتوانست بشنود که من پيانو مينوازم. ميخواستم برنامهاي استثنايي باشد" چشمي نبود که اشکش روان نباشدوديدهاي نبود که پردهاي آن را نپوشانده باشد. مسئولين خدمات اجتماعي آمدند تا رابي را به مرکز مراقبتهاي کودکان ببرند؛ ديدم که چشمهاي آنها نيز سرخ شده و بادکرده است؛ با خود انديشيدم باپذيرفتن رابي به شاگردي چقدر زندگيام پربارتر شده است. خير،هرگز نابغه نبودهام امّا آن شب شدم. و امّا رابي؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زيرا اين او بود که معناي استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خويشتن و شايد حتّي به کسي فرصت دادن را به من ياد داد.
+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 و ساعت
10:53 |